چو راى شاه گيتى روى گيتى * سزاى صد هزاران آفرين است
علاء دولت و دين آنكه تيغش * به هيجا ناصر اعلام دين است
جهان دولتش در زير حكم است * براق حشمتش در زير زين است
كف او قفل روزى را كليد است * دل او گنج دانش را زمين است
ز بهر قهر بدخواهان جاهش * نشسته حادثات اندر كمين است
ز انواع امانى بدسگالش * جدا مانده چو موم از انگبين است
و له ايضا
زهى جمال ترا آفتاب كرده سجود * نيامد است نظير تو از عدم بوجود
دل مرائى مقصود و در همه گيتى * دلى نبينم كو را تو نيستى مقصود
ترا دو جعد چو عنقود و چشم مخمور است * مگر كه چشم تو خوردست دمعة العنقود
حسد برد خصال تو عنبر اشهب * خجل شود ز حديث تو لؤلؤ منضود
غذا ز جود تو يابد نخورده شير هنوز * در آن زمان كه ز مادر جدا شود مولود
و له
نيست در صد هزار سوسن و گل * اين لطافت كه اندر آن نظر است
سيم و زر پاك رفت در عشقش * جان و دل نيز هر دو در خطر است
با چنان لب چه جاى دين و دلست * با چنين رخ چه جاى سيم و زر است
خبر درد من به عالم رفت * وان نگارين هنوز بىخبر است
او قبا پوشد و كمر بندد * وز قبا و كمر مرا اثر است