از خواب برنخيزد الا به نفخ صور * هر دشمنى كه بيند شمشير تو بخواب
از تو بديع نيست هنر چون ز مى نشاط * وز تو غريب نيست كرم چون ز گل گلاب
روزى كه نيزه را بود از سينهها غلاف * جايى كه تيغ را بود از فرقها قراب
از معركه به عالم علوى كند رحيل * جانهاى سركشان چو دعاهاى مستجاب
گردد گشاده چهرهء آجال را قناع * گردد گسسته خيمه آمال را طناب
سرها پر از خمار كند بادهء طعان * دلها پر از شرار كند آتش ضراب
از خون تازه پشت زمين چون پر تذرو * وز گرد تيرهروى هوا چون پر غراب
آنگه ز باد تير تو جانها شود هبا * آن دم ز تف تيغ تو دلها شود كباب
بر جان بدسكال تو از صفحهء اجل * خواند زبان خنجر تو آيهء عذاب
از پيچ نيزهء تو تن صفدران به پيچ * وز تاب خنجر تو دل سركشان بتاب
شاها ز كارزار تو بخت عدوت را * گشت از همه غنيمت مقصود تو را ياب
آمد به صد اميد و به صد درد بازگشت * چونان كه تشنگان جگر تفته از سراب
از كوهسار سيل شتابان رود و ليك * دريا چو پيش آيد كم گرددش شتاب
با حملهء تو زمرهء كفار را چقدر * شيطان چه پاى دارد با حملهء شهاب
از آهوان نيايد كارى بهجز گريز * چون شير شرزه نعره زند در ميان غاب
و له ايضا
تويى كه تيغ ترا شد مسخر آتش و آب * فكنده هيبت تو زلزله در آتش و آب
چه باك از آتش آبت كه چون خليل و كليم * ترا شدند مطيع و مسخر آتش و آب
حسام تست كه اندر مواقف پيكار * رسد ز پيكر آن بر دو پيكر آتش و آب
ز كين و مهر تو گشته محقق انده ، و لهو * ز خشم و عفو تو گشته مصور آتش و آب