ز ازل خوب سرشتند ملائك گل تو * ليكن اين حيف كه كردند ز آهن دل تو
همهجايى و ندانيم كجايى اى دوست * ره نبردند حريفان تو در منزل تو
دل عشاق به ديدار نكوى تو خوشست * ره ندارند به جايى بجز از محفل تو
و له
جان مشتاقان فداى زلف عنبرساى تو * توتياى چشم عشاقست خاك پاى تو
عالمى مدهوش خواهد گشت تا حشر اى صنم * گر برافتد پرده از آن چهر مهرافزاى تو
در همه دلها بود جاى تو اما گوييا * در دل ويرانهء من تنگ باشد جاى تو
* * *
اى روى ماه تو را صد بنده همچو پرى * از رفتن تو رسد خجلت به كبك درى
تشبيه روى تو را هرگز به مه نكنم * زيراكه در نظرم زيباتر از قمرى
خورشيد بزمگهى سلطان هر سپهى * شايستهء كلهى زيبندهء كمرى
پيش تو بنده شدن بهتر ز پادشهى * پاى تو بوسه زدن خوشتر ز تاجورى
دادى به كف قدحم در عين تشنهلبى * كردى ز خود خبرم در عين بىخبرى
فارغ ز هر دهنى كردى به يك سخنم * هرگز چنين سخنى نشنيدم از دگرى
تا در محيط غمت افتاده كشتى من * آسوده دل شدهام از موج هر خطرى
من با سپر چه كنم اى ترك سختكمان * زيراكه مىگذرد تيرت ز هر سپرى
بگذشتى از سر كين بر شاه ناصر دين * بر قبلهگاه زمين زينسان مكن گذرى
* * *
زلف مشكينت به رسم دلبرى * مىكند ما را ز جان و دلبرى
ساعتى بر گردنم زنجير نه * اى صنم از آن دو زلف چنبرى
كافر عشقت چه خوش گفت اى صنم * كز مسلمانى بهست اين كافرى