وقت مردن تيشه با فرهاد گفت * عشق را نتوان شمردن سرسرى
* * *
اى حورچهره صنم تا كى به پرده درى * از آفتاب رخت بر ما گشاى درى
* * *
اى كه چون حسن تو نبود به جهان كالايى * چون قد سرو روانت نشود بالايى
تنم آن بخت ندارد كه تو تيرش بزنى * خونم آنقدر ندارد كه تو دست آلايى
باغ فردوس نخواهند مقيمان درت * نيست خوشتر ز سر كوى تو ديگر جايى
چهرهء همچو مهت را همهشب زير نقاب * هرچه پنهان كنى اى دوست به ما پيدايى
تا تو منظور منى ديده فرودوختهام * تا نيفتد نظرم بر رخ هر زيبايى
گرچه روى تو نديديم ولى خشنوديم * كه نديدست تو را ديدهء هر بينايى
گر قدم بر سر شعرى نهى اى مه شايد * زان كه خوانندهء اشعار شه والايى
* * *
بر دل خونشده هر لحظه مكن آزارى * راز ما را منه اندر سر هر بازارى
ز آتش دل همهشب تا به سحر بيدارم * در همه روى زمين نيست چو من بيدارى
* * *
مه من با رقيبان چون به باغ اندر شود تنها * به طرف گلستان گل در كف خارست پندارى