ز مسجد سوى ديرم برد زلف عنبرين او * به گردن جعد پرپيچش چو زنارست پندارى
دو رخ آشفته و مى در كف و مستانه مىآيد * پريشان كرده مو از باده سرشارست پندارى
* * *
غمم را نيست پايانى درين دوران حيرانى * بياور ساقيا جامى به من زان راح ريحانى
خطرناك و بلاخيزست راه عشق مهرويان * نبينى اندر آن وادى بجز روى پريشانى
اگر خواهى خلاصى يا بى از رنج و غم و محنت * بنه بر درگه پير مغان از صدق پيشانى
رباعيات حقايق آياتست
دورى تو كرده زار و رنجور مرا * بى روى تو ديو در نظر حور مرا
گر يك نظرت بار دگر دست دهد * از هر دوجهان بسست منظور مرا
و له ايضا
ديدار تو ديدنم ميسر نشود * بختم به تو ماهروى رهبر نشود
هرچند دل از آتش هجرت سوزد * اما داند كه چون تو دلبر نشود
* * *
باران ز هوا همچو سرشكم آيد * از آمدنش به دشت رشكم آيد
محتاج چمن به آب باران نبود * آنجا كه چو سيل از مژه اشكم آيد