و له
گويند پرى و حور نايد به نظر * وز آدميان هميشه جويند حذر
اين نكته مرا نگشت باور كامروز * يك حور بديدم ز پرى نيكوتر
و له
جانانهء ما اگر بيايد به شكار * جان را به رهش كنم به يكباره نثار
هرچند كه فصل دى و برفست و يخست * گر آيد يار مىشود فصل بهار
و له
امروز به دشت رهنوردى كردم * سرخى شفق روى به زردى كردم
از كشتن و بستن شكار بسيار * همچون بهرام گور مردى كردم
و له
امروز سوار اسب رهوار شدم * از بهر شكار سوى كهسار شدم
آنقدر به چنگ باز و تيهو آمد * كز كثرت قتلشان در آزار شدم
و له
چشمان تو مست و نيمخوابست امروز * با عاشق خويش در عتابست امروز
تير مژه و ابروى كمان دارى تو * عشاق اگر كشى ثوابست امروز
و له
روزى كه گذر بهسوى بالينم كرد * تن پيشكشى ز جان شيرينم كرد
آن روز جهانبان و جهانبينم كرد * ديدى كه به جان چه يار ديرينم كرد