يك روز نجستهاى رضاى دل من * اينست و ازين بتر سزاى دل من
* * *
زان جان كه نداشت هيچ سودم تو بهى * زان دل كه فروگذاشت زودم تو بهى
زان ديده كه روى تو نمودم تو بهى * ديدم همه را و آزمودم تو بهى
* * *
اى آينهء جود مصور دستت * از چشمه و خورشيد سخىتر دستت
شد روزى خلق را گذر در دستت * چشم همهء جهان بود بر دستت
* * *
شاها ملكى كه دير پايد دارى * بختى كه همه جهان گشايد دارى
چشمى كه به شب حلقه ربايد دارى * شكر ايزد را كه هرچه بايد دارى
205 حسن دهلوى
و هو شيخ نجم الدّين حسن از فضلا و عرفا و شعرا بوده و مريد شاه نظام اولياست كه به دلالت و محبت امير خسرو دهلوى مريد او شده و اين اشعار از اوست :
مشتاق تو به هيچ جمالى نظر نكرد * بيمار تو ز هيچ طبيبى دوا نخواست
بر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوخت * ما را دلت نخواست ندانم چرا نخواست
و له ايضا
گفتا چرا سخن نكنى چون به من رسى * نظارهء جمال تو خاموشى آورد
* * *
اى به عهدت پارساييها به رسوايى بدل * من يكى زان پارسايانم كه رسوا كردهاى