به خاك پايت كان ديده را بود سرمه * به باد گرزت كان فتنه را بود توفان
به ساغر تو كه او راست در دهن ديده * به خنجر تو كه او راست در شكم دندان
به كوس تو كه از آن گوش فتح شد آگاه * به چتر تو كه از آن چشم چرخ شد حيران
به همت تو كه اندك ازو شود بسيار * به رحمت تو كه دشوار ازو شود آسان
به عهد تو كه درازست پيش او مدت * به عفو تو كه فراخست پيش او ميدان
كه حق نعمت يك روزهء تو را كان هست * فزون ز ريگ بيابان و قطرهء باران
به عمر خود نه فراموش كردم و نه كنم * نه هيچ در دلم آيد كه هرگز اين بتوان
دريغ من كه چو شد كار مملكت چون تير * كشيد بر من سرگشته روزگار كمان
خداى عز و جل داند اى سليمانفر * كه همچو عنقا زين شرم گشتهام پنهان
مرا عزيز تو كردى به جستوجوى يقين * كنون ذليل مگردان به گفتوگوى گمان
و له ايضا
بزرگ جشن همايون و ماه فروردين * خجسته بادا بر آفتاب دولت و دين
ابو المظفر بهرام شاه بن مسعود * كه جان صورت ملكست و نور ديدهء دين
زمانه قدرت شاهى كه گر نگاه كند * به چشم رأفت و رحمت به بندهء مسكين