تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
چرخ را مانى و از اوج تو گيتى در شگفت * بحر را مانى و از موج تو عالم در عبر چرخ و دهرت چاكرند و بحر و ابرت پيشكار * تاج و تختت زيورند و دين و دولت جلوه‌گر ارسلان شه آن شهنشاهى كه از تعظيم او * ديده چون ديدار او بيند سجود آرد بصر آب شمشير تو شويد از رخ اسلام گرد * آتش خشم تو بارد بر سر بدعت شرر فعل نار و رنگ آب اندر دم شمشير تست * نار از آن باشد فروزان آب از آن آرد گهر هيبت تو تنگ گردانيده در اقليم تو * بر پلنگان صيدگاه و بر نهنگان آب‌خور آن جهان‌داور تويى كاندر جهاندارى تراست * قوتى همچون قضا و قدرتى همچون قدر

در تعريف قلم و مدح وزير اعظم گويد

زرين‌بدن بتى كه گهر بارد از دهن * سيمين‌ميان تنى كه كمر دارد از ميان مشكين‌سرى ز چشمهء زرينش آب‌خور * زرين تنى ز شعلهء سيمينش استخوان سير ستاره دارد و ديدار آفتاب * شكل شهاب دارد و تأثير آسمان باشد به مصر و نكته رساند به قندهار * باشد به چين و سفته رساند به قيروان زيبا سخن سرايد و نيكو به سر رود * و او را شكافتست و بريده سر و زبان معشوق دولتست و عروس ممالك است * در تن به نال ماند و در رخ به زعفران گيسوكشان رود چو رود بر زمين سيم * تا سيم را به گيسوى مشكين كند نشان اندر بيان حكمت گنجيست پرعلوم * وندر بنان صاحب ابريست درفشان ابرى چنان كه قطره دهد بدره‌هاى در * گنجى چنان كه بدره دهد گنج شايگان