چرخ را مانى و از اوج تو گيتى در شگفت * بحر را مانى و از موج تو عالم در عبر
چرخ و دهرت چاكرند و بحر و ابرت پيشكار * تاج و تختت زيورند و دين و دولت جلوهگر
ارسلان شه آن شهنشاهى كه از تعظيم او * ديده چون ديدار او بيند سجود آرد بصر
آب شمشير تو شويد از رخ اسلام گرد * آتش خشم تو بارد بر سر بدعت شرر
فعل نار و رنگ آب اندر دم شمشير تست * نار از آن باشد فروزان آب از آن آرد گهر
هيبت تو تنگ گردانيده در اقليم تو * بر پلنگان صيدگاه و بر نهنگان آبخور
آن جهانداور تويى كاندر جهاندارى تراست * قوتى همچون قضا و قدرتى همچون قدر
در تعريف قلم و مدح وزير اعظم گويد
زرينبدن بتى كه گهر بارد از دهن * سيمينميان تنى كه كمر دارد از ميان
مشكينسرى ز چشمهء زرينش آبخور * زرين تنى ز شعلهء سيمينش استخوان
سير ستاره دارد و ديدار آفتاب * شكل شهاب دارد و تأثير آسمان
باشد به مصر و نكته رساند به قندهار * باشد به چين و سفته رساند به قيروان
زيبا سخن سرايد و نيكو به سر رود * و او را شكافتست و بريده سر و زبان
معشوق دولتست و عروس ممالك است * در تن به نال ماند و در رخ به زعفران
گيسوكشان رود چو رود بر زمين سيم * تا سيم را به گيسوى مشكين كند نشان
اندر بيان حكمت گنجيست پرعلوم * وندر بنان صاحب ابريست درفشان
ابرى چنان كه قطره دهد بدرههاى در * گنجى چنان كه بدره دهد گنج شايگان