تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 717

مساهمون:

ص٧١٧
اگرچه همچو الف در جهان ندارد هيچ * شود به دولت او تاجدار همچون شين همىبنازد تاج و كلاه و گاه به دو * چو كان به زر عيار و صدف بدر ثمين خدايگانا شاها مگر تو خورشيدى * كه طول و عرض زمين شد ز جود تو زرين بسان حلقهء انگشتريست بر خصمت * همه جهان كه تو را هست جمله زير نگين به قدر بيشترى از همه جهان هرچند * تويى جهان را امروز شاه بازپسين

فى مدح بهرام شاه

هميشه قدر و عمر شاه عالم * خداوند جهان سلطان غازى چو اوج مشترى باد از بلندى * چو دوران فلك باد از درازى

و له

زهى رونق ملك از سر گرفته * به يك تاختن هفت كشور گرفته ز مشرق چو خورشيد تيغى كشيده * همه دشت چون ذره لشكر گرفته ز عكس سلاح و ز آثار موكب * زمين و زمان برق و تندر گرفته ز پيلان چون كوه تازان بهيجا * فضاى جهان شكل محشر گرفته ره ديده‌ها گرد لشكر ببسته * گل چهره‌ها رنگ عبهر گرفته

رباعيّات

در رزمت و بزمت اى شه عدل‌پرست * شش چيز ز شش چيز بنازد پيوست تيغ از كف و رايت از صف و تير از شست * تاج از سر و تخت از قدم و جام از دست
* * *
بىعارض چون سيم توام سنگى نيست * زين آمدنم جز به تو آهنگى نيست آخر چه گلى كه هيچ فرسنگى نيست * كز بوى وصال تو در آن رنگى نيست
* * *