اگرچه همچو الف در جهان ندارد هيچ * شود به دولت او تاجدار همچون شين
همىبنازد تاج و كلاه و گاه به دو * چو كان به زر عيار و صدف بدر ثمين
خدايگانا شاها مگر تو خورشيدى * كه طول و عرض زمين شد ز جود تو زرين
بسان حلقهء انگشتريست بر خصمت * همه جهان كه تو را هست جمله زير نگين
به قدر بيشترى از همه جهان هرچند * تويى جهان را امروز شاه بازپسين
فى مدح بهرام شاه
هميشه قدر و عمر شاه عالم * خداوند جهان سلطان غازى
چو اوج مشترى باد از بلندى * چو دوران فلك باد از درازى
و له
زهى رونق ملك از سر گرفته * به يك تاختن هفت كشور گرفته
ز مشرق چو خورشيد تيغى كشيده * همه دشت چون ذره لشكر گرفته
ز عكس سلاح و ز آثار موكب * زمين و زمان برق و تندر گرفته
ز پيلان چون كوه تازان بهيجا * فضاى جهان شكل محشر گرفته
ره ديدهها گرد لشكر ببسته * گل چهرهها رنگ عبهر گرفته
رباعيّات
در رزمت و بزمت اى شه عدلپرست * شش چيز ز شش چيز بنازد پيوست
تيغ از كف و رايت از صف و تير از شست * تاج از سر و تخت از قدم و جام از دست
* * *
بىعارض چون سيم توام سنگى نيست * زين آمدنم جز به تو آهنگى نيست
آخر چه گلى كه هيچ فرسنگى نيست * كز بوى وصال تو در آن رنگى نيست
* * *