و له
بتا متاب سيهزلف بر سپيد پرند * بدين فسون نتوانى مرا كشيد به بند
يكى زنى را ماند به گرد چشم تو زلف * به حال نزع به مهد اندرش يكى فرزند
چنان كه مادر هنگام ناتوانى طفل * به هم برآيد تن ناتوان و حال نژند
چنانش بينم آشفتهحال و سوختهدل * كه گويى ايدون مىبگسلد ز جان پيوند
خطا در اول كرد او كه طفل چون شد زار * خلاف راى طبيبش به مهد طيب افگند
كه ديده بود كه از بوى به شود بيمار * كه گفت بايد بر خسته مشك بپراكند
زنان خردشان بسيار كوتهست بلى * به خاصه كايزدشان قامتى بداد بلند
دلا ز مهر زنان جز زيان نبينى سود * به طمع حورى دل در بهشت نيز مبند
خنك مرا كه دل آزاد شد ز مهر زنان * اگرچه در خم يك زلف دير ماند به بند
كنون بجست و دگر پاىبست مىنشود * كمند ديده نيفتد دگر به خم كمند
161 ارشدى سمرقندى
گويند وى همان استاد رشيدى است كه ابو محمد نامش بوده است در زمان دولت سلطان ملكشاه و قدر خان ايشان را مداحى نموده شعراى آن زمان مانند امير معزى و امير مسعود بن سلمان او را مدحها گفتهاند و به استاديش پذيرفتهاند در ميان وى و عمعق بخارى مناظرات و مباحثات شده كه مشهورست مثنوى « مهر و وفا » از منظومات اوست . اگرچه اشعارش كمياب است از آنچه به دست آمده برخى را تيمنا و تبرّكا در اين كتاب مستطاب ثبت نمود و اين دوسه بيت در ديوان سنايى نيز ديده شده :
اين نه زلفست آنكه او بر عارض رخشان نهاد * صورت حوريست كاو بر عدل نوشروان نهاد