و برادران و بنى اعمام والاگهر ننمود . از مشرب آبا و اجداد والانژاد منحرف گرديد . مادر پيرش را كه سالها در آستانهء حضرت عبد العظيم حسنى عليه السلام به اميد فرزند دلخوش بود رخصت ملاقات و ديدار نداد و بعد از قتل و عمى اخوان و اقارب ، فرمان داد كه سلطان محمد برادرش و عباس ميرزا برادرزادهاش را هلاك كنند و روزگارش امان نداد . در شب رمضان معجون فلونياى بسيار و حلواى بىشمار خورده با معشوقش حلواچى اوغلى در يك وثاق بخفت و صبحگاهش مرده يافتند و مسمومش كرده ديدند لهذا سلطان محمد بن شاهطهماسب را شاه كردند و از تشويش شاه اسماعيل ظالم عادل لقب وارستند و كان ذلك فى سنهء 986 طبعى موزون داشته از اوست :
شادم به خدنگ تو كه ناوكفگنان را * سوى هدف خويش نهانى نظرى هست
چون غنچه چه دانى كه تو در خلوت نازى * كز بهر تو چون باد صبا دربهدرى هست
از خندهء پنهانى لعل تو توان يافت * كز حال دل گمشده او را خبرى هست
گفتى كه مرا هست بسى چون تو گرفتار * بنما به گرفتارى من گر دگرى هست
و له
دوران ما را ز وصل شادان نكند * جز تربيت رقيب نادان نكند
هرگز نرساند دل ما را به مراد * كارى به مراد نامرادان نكند
79 شاهعباس بن شاه صفى صفوى
در سال يك هزار و پنجاه و دو و بعد از شاه صفى در كاشان به نهسالگى پادشاه شد و قندهار را كه سپاه هندوستان تصرف كرده بودند ، استرداد كرده به مازندران بازآمد و بماند و عمارات عاليه فرمود و علما را تقويت كرد و به تأليفات و تفسيرات مأمور ساخت و ارباب حال را گرامى داشت و به جهت درويشان تكيهء فيض بساخت و به مازندران مأنوس شد و در اشرف و فرحآباد