اين قطعه را به شاه يحيى فرستاده
اى دشمنى كه هست خداوند خصم تو * با گوهر پليد بزرگيت آرزوست
هرگز نكردهاى به جهان هيچ صورتى * كان را بههيچوجه توان گفت كس نكوست
پيوسته ظلم و فتنه و تزوير مىكنى * بدبخت اين چه سيرت و ناپاك اين چه خوست
آخر ببين كه قدرت يزدان چه مىكند * با دوستان دشمن و با دشمنان دوست
و له
تو را نگفتم اى روزگار بىحاصل * كه من ز مهر تو و كين تو ندارم باك
من آن نيم كه ز اقبال تو شوم خرم * من آن نيم كه ز ادبار تو شوم غمناك
به بر و بحر و تر و خشك خود چه مىنازى * تويى و قطرهاى از آب شور و مشتى خاك
مرا سريست كه ترك كلاه همت او * نخواهد آستر الا ز اطلس افلاك
و له
منم آن كس كه اوج همت من * رفعت چرخ مختصر داند
گر نهد بر سر سپهر قدم * پايهء خويش بىخطر داند
هرچه از عقل كل نهفته بماند * شكر ايزد كه سربهسر داند