تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣

اين قطعه را به شاه يحيى فرستاده

اى دشمنى كه هست خداوند خصم تو * با گوهر پليد بزرگيت آرزوست هرگز نكرده‌اى به جهان هيچ صورتى * كان را به‌هيچ‌وجه توان گفت كس نكوست پيوسته ظلم و فتنه و تزوير مىكنى * بدبخت اين چه سيرت و ناپاك اين چه خوست آخر ببين كه قدرت يزدان چه مىكند * با دوستان دشمن و با دشمنان دوست

و له

تو را نگفتم اى روزگار بىحاصل * كه من ز مهر تو و كين تو ندارم باك من آن نيم كه ز اقبال تو شوم خرم * من آن نيم كه ز ادبار تو شوم غمناك به بر و بحر و تر و خشك خود چه مىنازى * تويى و قطره‌اى از آب شور و مشتى خاك مرا سريست كه ترك كلاه همت او * نخواهد آستر الا ز اطلس افلاك

و له

منم آن كس كه اوج همت من * رفعت چرخ مختصر داند گر نهد بر سر سپهر قدم * پايهء خويش بىخطر داند هرچه از عقل كل نهفته بماند * شكر ايزد كه سربه‌سر داند