قصايد
سپهر مردساى آسياسا * براى سودن من گشته بر پا
مدار چرخ گويى ريزد از هم * اگر يكدم كند با من مدارا
فتوت را تو گويى خواب در سر * مروت را تو گويى خار در پا
دلم گاه ولا سد سكندر * تنم وقت بلا پهلوى دارا
يكى مشت رياستجوى بينى * به دل زهر و به لب دارند خرما
فضيحتشان به سر چون لاش و كركس * نصيحتشان به دل چون خار و خرما
كجا گوشى كه داند حق ز باطل * كجا چشمى كه بيند زشت و زيبا
تمتع فضل را از گوش سامع * تفاخر حسن را از چشم بينا
چه بتوان گفت با اين خلق بدخلق * چه بتوان كرد با اين قوم رعنا
مرا گوهر به چشم اين خسيسان * چنو فصل الخطاب و دست ترسا
هنر در من چو فولادست و آتش * خرد با من چو خورشيدست و حربا
هنر را همچو من بايد مربى * خرد را همچو من شايد مربا
نبود ار من خرد بودى معطل * چو من پيدا شدم او گشت پيدا
چو نبوم من هنردانى چه باشد * يكى اسميست باللّه بىمسما
بس اى انصاف زين اقوال فاسد * بس اى انصاف زين افعال بى جا
چو مويت شير و رويت گشته انگشت * چو عمرت پير و حرصت گشته برنا
اگر ميرى بزن خود گردن حرص * و گر شيرى بجو با نفس هيجا
گه از يزدان سرايى وصف دوزخ * گه از قرآن گرايى سوى صهبا
مرا قهر ملك در جان معيّن * مرا زهر فلك بر خوان مهيا
ولى با اينهمه شادم كه هستم * شهى را بنده كو از نسل زهرا
جهاندارى كه اندر دست حكمش * يكى حقه است اين نه توى مينا
مرا بعد از خداى و از پيمبر * معين و يار در سرّا و ضرّا