تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤

قصايد

سپهر مردساى آسياسا * براى سودن من گشته بر پا مدار چرخ گويى ريزد از هم * اگر يك‌دم كند با من مدارا فتوت را تو گويى خواب در سر * مروت را تو گويى خار در پا دلم گاه ولا سد سكندر * تنم وقت بلا پهلوى دارا يكى مشت رياست‌جوى بينى * به دل زهر و به لب دارند خرما فضيحتشان به سر چون لاش و كركس * نصيحتشان به دل چون خار و خرما كجا گوشى كه داند حق ز باطل * كجا چشمى كه بيند زشت و زيبا تمتع فضل را از گوش سامع * تفاخر حسن را از چشم بينا چه بتوان گفت با اين خلق بدخلق * چه بتوان كرد با اين قوم رعنا مرا گوهر به چشم اين خسيسان * چنو فصل الخطاب و دست ترسا هنر در من چو فولادست و آتش * خرد با من چو خورشيدست و حربا هنر را همچو من بايد مربى * خرد را همچو من شايد مربا نبود ار من خرد بودى معطل * چو من پيدا شدم او گشت پيدا چو نبوم من هنردانى چه باشد * يكى اسميست باللّه بىمسما بس اى انصاف زين اقوال فاسد * بس اى انصاف زين افعال بى جا چو مويت شير و رويت گشته انگشت * چو عمرت پير و حرصت گشته برنا اگر ميرى بزن خود گردن حرص * و گر شيرى بجو با نفس هيجا گه از يزدان سرايى وصف دوزخ * گه از قرآن گرايى سوى صهبا مرا قهر ملك در جان معيّن * مرا زهر فلك بر خوان مهيا ولى با اين‌همه شادم كه هستم * شهى را بنده كو از نسل زهرا جهاندارى كه اندر دست حكمش * يكى حقه است اين نه توى مينا مرا بعد از خداى و از پيمبر * معين و يار در سرّا و ضرّا