دل افسر مشكن چون شكنى چاره مخواه * هيچكس شيشهء بشكسته نپيوست به هم
و له
تو سست عهدى و ما سخت روى در طلبيم * تو را تمام طرب ما تمام در تعبيم
خراب آن لب ميگون و چشم مخموريم * نه همچو خلق خراب از سلالهء عنبيم
به پيش حكم تو از فرق تا قدم گوشيم * براى ذكر تو از پاى تا به فرق لبيم
ز كيمياى محبت كه ريخت در دل ما * عجب نباشد اگر زرد روى چون ذهبيم
به نخل عشق تو آويختيم ليك چه سود * كه دست كوته از آن شاخهاى پررطبيم
و له
من سودازده با لعل تو سودا دارم * جان به كف دارم و يك بوسه تمنا دارم
مست چشمان توام خلق برآنند كه من * مستى از بادهء جام و مى مينا دارم
گوييم چشم بپوش و به رخ من منگر * برنگيرم ز رخت ديدهء بينا دارم
رو سوى گلشن و بستان نكنم من كه ز اشك * دامن خويش پر از لالهء حمرا دارم