و له
به لوح دل الف قامتى نوشتم و اكنون * دلى چو حلقهء ميمست و قامتيست چو دالم
ز قرب مهر شود مه هلال و در عجبم من * چرا ز دورى خورشيد طلعت تو هلالم
و له
بشنو چو خردمندان پند از من ديوانه * نى دست ز ساغر كش نى پاى ز ميخانه
خواهى نشوى رسوا با ما منشين اى شيخ * ما رند و خراباتى تو عاقل و فرزانه
آشفتهء زلفت دل دلبستهء خالت جان * اى دانهء تو چون دام وى دام تو چون دانه
* * *
آن دل كه دمى غافل گردد ز غمت خون به * از ديده و از سينه افتاده و بيرون به
درويشى درگاهت از حشمت جم خوشتر * خاك سر كوى تو از ملك فريدون به
آن دل كه نشد مخزن گنجينهء مهرت را * در خاك سيه پنهان چون مخزن قارون به
مجنون خيال تو با خلق نياميزد * منزلگه اين وحشى در گوشهء هامون به
و له
دل خلق را ندانم به چه حيله مىربايى * تو كه روى خويشتن را به كسى نمىنمايى
به فقيه گو كه لب را ز نصيحتم ببندد * من و كنج بينوايى تو و گنج پارسايى
به ميان عشقبازان مثلم به سختعهدى * چو تو در ميان خوبان سمرى به سسترايى