ثبوت يافت ، سخت ندامت كشيد ، و روزى به تصوّر همين ، مقدّمهء ديوانش برگشاد ، سر صفحه اين بيت به نظر رسيد :
ما را به جفا كشته ، پشيمان باشى * خون دل ما ريخته ، حيران باشى
اين چند بيت از ديوان فصاحت نشان اوست :
آرزومند توام ، بنماى روى خويش را * ور نه از جانم برون كن آرزوى خويش را
اين نه شبنم بود ريزان وقت صبح از روى گل * گل ز شرمت ريخت بر خاك آبروى خويش را
* * *
گه نمك ريزد به خم ، گه بشكند پيمانه را * محتسب تا چند در شور آورد ميخانه را
قصّهء پنهان من افسانه شد ، اين هم خوش است * پيش او شايد رفيقى گفت اين افسانه را
* * *
غير بدنامى ندارم سودى از سوداى عشق * مايهء بازار رسواييست اين سودا مرا
* * *
بسى چو ابر بهاران گريستيم و هنوز * گلى نرست ز باغ اميدوارى ما
* * *
گه سجده خاك راهش به سرشك مىكنم گل * غرض آنكه دير ماند اثر سجودم آنجا
* * *