روز وصل است ، بكش تيغ و بكش زار مرا * به شب هجر مكن باز گرفتار مرا
* * *
به دست آينه داد آنكه دلستان مرا * يكى دو ساخت ، بلايى كه سوخت جان مرا
* * *
نشستم تا كمر در خون ز اشك لالهگون خود * تو چون دشمن شدى ، من هم كمر بستم به خون خود
* * *
ز خراش سينهء من بود آگهى كسى را * كه ز نوگليش خارى به جگر خليده باشد
* * *
به كوى مىفروشان بهر جامى دربهدر گشتم * چه آب است اين كزو هرچند خوردم ، تشنهتر گشتم ؟
* * *
به زنجيرم چو كرد از بىقرارى دلستان من * دل زنجير شد سوراخسوراخ از فغان من
* * *
ميا بر سر مرا روزى كه ميرم در وفاى تو * كه ترسم زنده گردم باز و افتم در قفاى تو
[ 515 ] [ مولانا عبد اللّه هاتفى جامى ]
ناظم بلندطبع عالىمقام ، مولانا عبد اللّه هاتفى از اهالى جام ، كه از فصحاى نامى