سخنسنجى بس مناسبت داشت و به آرايش بزم نظم همّت مىگماشت . آشناى نازك خيالى بوده و همنواى خوشمقالى . از رهگذر بىسوادى به مردم مكلّف شعرنويسى مىگشت . با سلطان حسين ميرزا بن ابراهيم ميرزا بن شاه اسماعيل ماضى صفوى به سر مىبرد . هرگاه كه شاه اسماعيل ثانى بر تخت فرمانروايى جلوهافروز گشت ، قصيدهء مدحيّه گذرانيده ، به صلهء لايقه ممتاز گرديد ؛ و اوايل مائة ثانى عشر به خلوتكدهء عدم انزوا گزيد . از اوست :
گر چو شمعم آن جفاجو سر ز تن سازد جدا * به كه يك ساعت ز بزم خويشتن سازد جدا
* * *
ز بسكه حسن فزود و غمش گداخت مرا * نه من شناختم او را ، نه او شناخت مرا
* * *
سيلاب اشك برد هلاكى به كوى يار * چون باغبان كه آب بهسوى چمن برد
* * *
گذرد روز قيامت به دل اهل حساب * شب هجر آنچه ، هلاكى ! به دل ما گذرد
* * *
تو ناحق كشتگان چون من بسى دارىّ و مىترسم * كه نگذارد كسى با من تو را روز قيامت هم
* * *
نه حدّ ماست ، هلاكى ! اميد لطف ز يار * غنيمت است اگر قابل ستم باشم
[ 518 ] [ سيّد احمد هاتف اصفهانى ]
سيّاح بيداى معانى ، سيّد احمد هاتف اصفهانى ، كه از سادات عالىمرتبت حسينى