شام عيد آن به كه منزل بر سر راهى كنم * خلق مه جويند و من نظّارهء ماهى كنم
* * *
تو آفتابى و من ذرّه ، ترك مهر مكن * كه در هواى تو من سر بر آسمان شدهام
* * *
روزى كه فلك نام مرا كرد هلالى * مىخواست كه من مايل ابروى تو باشم
* * *
گر بار غم اين است كه من مىكشم از تو * و اللّه اگر كوه شوم ، از كمر افتم
* * *
هر شبى گويم كه فردا ترك اين سودا كنم * باز چون فردا شود ، امروز را فردا كنم
* * *
پشتوپناه من بود ديوار دلبر من * از گريه بر سر افتاد ، اى خاك بر سر من !
* * *
دلخون شد از اميد و نشد يار يار من * اى واى بر من و دل امّيدوار من
* * *
سازم قدم ز ديده و آيم بهسوى تو * تا هر قدم به ديده كشم خاك كوى تو
* * *
خواهم فكندن خويش را پيش قد رعناى او * يا بر سر من پا نهد ، يا سر نهم بر پاى او
[ 517 ] [ هلاكى همدانى ]
هلاك خوشبيانى ، هلاكى همدانى ، كه از سواد محض بىبهره بود ، فأمّا طبعش به