ندارد بهره از هستى سر مو آن كمر ، ور نه * نمىماندى نهان از ديدهء باريكبين من
* * *
چو بست غمزهء آن شوخ شست بر دل من * هزار ناوك كارى نشست بر دل من
* * *
صبح چون بىپرده شد ، بر خويشتن لرزد چراغ * ديدنى دارد ز رويت اضطراب چشم من
* * *
يار را از شكوه كردم خصم جان خويشتن * سوختم چون شمع ياران از زبان خويشتن
* * *
هر غنچه بشكفت الّا دل من * اى وا دل من ! اى وا دل من !
* * *
هرچند كه راندى ، ز حريم تو نرفتم * اى من سگ كوى تو ! وفادارى من بين
* * *
جذبهء حسن قيامت كشش حسن بلاست * مىبرد عاقبت از دست عنان من و تو
* * *
دل من مىرود آن دم كه گرديدم اسير او * گريبان چاك چون سوفار در دنبال تير او
* * *
سايهاى بر من فكن ، اى سرو ناز ! * چون مرا با خاك يكسان كردهاى
* * *
رفتم ز خويش ، مژدهء وصلت شنيده دوش * چون آمدم به خويش ، شنيدم نيامدى
* * *