بر تو روشن كنم شبى ، اى شمع ! * همچو پروانه جانفشانى را
* * *
ديد چون ثابتقدم بر جادهء سودا مرا * برندارد يكنفس زنجير سر از پا مرا
* * *
نكشد يار از غرور مرا * كشتن خويش شد ضرور مرا
* * *
صاحبدلان ز محنت همره فغان كنند * ياد است اين سخن ز زبان جرس مرا
* * *
خواستم كز كوچهء ديوانگى برون روم * تا قدم برداشتم ، زنجير ناليدن گرفت
* * *
اى فلك ! مژدهء عيدم ندهى دور از يار * كه چو شمشير هلال تو مرا خواهد كشت
* * *
با كه گويم درد پنهانى كه شبهاى فراق * كس به من همخانه غير از صورت ديوار نيست
* * *
شوق زلف كه به من اينهمه شيون آموخت ؟ * كه مرا ناله چو زنجير ز صد جا برخاست
* * *
نظر لطف توان كرد به طفل اشكم * كه به خاك سر راه تو يتيمانه نشست
* * *
گاه مشّاطه ، گهى باد صبا ، گاهى دل * دمبهدم زلف تو را سلسلهجنبانى هست
* * *