از پنجاب برآمدند و به اورنگآباد رسيده ، بعد چند روز سرى به بندر سورت كشيدند .
حاكم از آنجا به سوارى مركبى به حرمين شريفين شتافت و واقف كه از رهگذر فرط نحافت و كثرت امراض متحمّل صعوبت سفر دريا نبوده ، در سورت متوقّف گشت و از اين محرومى به كمال تحسّر به زبان اعتذار مىگويد :
« به ملاحظهء تلوّث خود از سفر حجاز و زيارت اماكن معلّى كه محلّ تقدّس و تنزّه است ، مقصّر ماندم و اين شعر استاد حسب حال خود يافتم :
گرچه جان بىتو به لب نزديك است * دور بودن به ادب نزديك است
هرچند اكثر عوام و برخى خواصّ تازيانهء طعن بر توسن همّت اين قاصر مىزنند كه در وحل حرمان فروماند ، لكن ادا فهم مىداند كه سررشتهء ادب نگاه داشتم و خود را نالايق محض دانسته ، از دور جواهر اشك نياز نثار هر دو آستان مقدّس كردم ، انتهى » .
و بعد معاودت حاكم از سفر حجاز هر دو به اتّفاق به اورنگآباد رسيده ، بعد چندى عنان سمند عزيمت به سمت هندوستان منعطف ساختند و وى پس از قطع منازل دور و دراز در وطن مألوف فاير گرديد . آخر كار در سنهء خمس و تسعين و مائة و ألف به گلشن قدس آرميد . اين چند بيت از ديوان فصاحت عنوانش فراچيده شد :
چرا در گريه آوردى چو من آزردهجانى را * خراب از سيل كردى خانهآباد جهانى را
ز سوزم رونقى در خاندان عشق پيدا شد * چراغ داغم آخر كرد روشن دودمانى را
* * *
از شكفتنها چه مىپرسى من دلگير را * خنده مىآيد به حالم غنچهء تصوير را
* * *