سراپا ديده شد آيينهء دل * كه حيران سراپاى تو باشد
* * *
غبار من اسير از سركشى بر خاك ننشيند * مگر در سر هواى سرو بالاى كسى دارم
* * *
آيينهخاطريم ز تأثير عشق پاك * جوياى وصل روى تو در خانهء خوديم
* * *
چه بخت آنكه گل گفتگو توانم چيد * همين بس است كه در سايهء نگاه توام
* * *
حيرت ز بىزبانى من روشناس شد * رسواى عالم از غم پنهانى خودم
* * *
چون به يادت نفسى سرد كشم ، آب شوم * بسكه از هستى خود بىتو خجالت دارم
* * *
از كاسهء شكسته نخيزد صدا درست * احوال ما مپرس كه ما دلشكستهايم
* * *
ز بس در عشق شد حرف خموشى روزگار من * نفس در خاك مىدزدد پس از مردن غبار من
* * *
گشتم غبار و از سر كويش نمىروم * ديگر چه خاك بر سر طاقت كند كسى
رباعى
از گرمى سينهام نفس مىسوزد * بر نالهء زار من جرس مىسوزد