باد اجل از پا افتاد . اين چند بيت از خيالات متين اوست :
چمن جلوه كن غبار مرا * سبز كن باغ انتظار مرا
خنده مىآيدم چو مىپرسى * سبب گريههاى زار مرا
* * *
مىتوان شعلهء خورشيد ز خاكم افروخت * حسرت داغ كسى شمع مزار است مرا
* * *
رخصت كشتنم بده نرگس كمنگاه را * يا مكن آشناى دلگرمى گاهگاه را
* * *
جنون كو تا نثار دل كنم آشفتهرايى را ؟ * ز عريانى لباس تازه بخشم خودنمايى را
* * *
سيلاب عشق خاك وجودم به باد داد * گردى كه بر دل از غم او بود ، برنخاست
* * *
عالم شكارگاه دو چشم سياه اوست * هرجا كه مىروم سر تير نگاه اوست
* * *
هزار عذر به يك خلف وعده دارد ، آه ! * چه خاكها به سر انتظار مىريزد
* * *
گفتم كه نگاه كن ، خدا را * گفتا كه خدا نگاه دارد
* * *
به خوابم آمد و پنهان زد آتشى به دلم * چراغ بخت اسيران به خواب مىسوزد
نهفته در بغل موج عكس روى تو را * دلم به سادهدلىهاى آب مىسوزد
* * *