كمتر شراب لطف ، كه پر شد اياغ ما * روغن چنان مريز كه ميرد چراغ ما
كردى سپيد چشم نقى را ز انتظار * اين بود پنبهاى كه نهادى به داغ ما
* * *
اى اجل روز فراق آمد و دلسوزى نيست * من اگر كشتنيم ، بهتر از اين روزى نيست
* * *
دست و پايى مىتوان زد ، بند اگر بر دست و پاست * واى بر جان گرفتارى كه بندش بر دل است
* * *
رحمى به حال خويش ، نقى ! كاين شكاريان * وقتى كنند رحم كه تير از كمان گذشت
* * *
نقى ! در گريه آورد اضطراب عشق جانان را * كه زور آتش سوزنده آب از چوب تر گيرد
* * *
نگردى گرد خاك من كه غم بعد از هلاك من * چو مرغ آشيان گردد به گرد گرد و خاك من
[ 480 ] [ نادم گيلانى ]
مشغوف نكتهدانى ، نادم گيلانى ، كه معركهآراى فصاحت است و محكمهپيراى بلاغت ، از ولايت رخت به ممالك دكن كشيد . با مولانا نظيرى به اعتقاد تمام پيش آمد .
پس از چندى عنان سمند عزيمت به طرف بنگاله منعطف ساخته و از آنجا به عظيمآباد