خود از محبّت جانان به خود حسد دارم * ز رشك غير كنون برگذشته كار مرا
* * *
شرم مىآيد ز قاصد طفل محجوب مرا * بر سر راهش بيندازيد مكتوب مرا
* * *
دلا ! سيلاب خون را از شكاف سينه بيرون ده * كه امشب سودهام بر ديده خاك آستانش را
* * *
از پى آشوب من در زلف دارد شانه را * شورش زنجير در شور آورد ديوانه را
حسن بنياد محبّت در پريشانى نهاد * تا نشورد خاك را دهقان ، نريزد دانه را
عشق كامل نيست تا در بند مال و مسكنى * آن زمان آتش علم گردد كه سوزد خانه را
* * *
جرم من است پيش تو ، گر قدر من كم است * خود كردهام پسند خريدار خويش را
* * *
ز خار خار محبّت دل تو را چه خبر ؟ * كه گل به جيب نگنجد قباى تنگ تو را
* * *
هركه را دل از درون شاد است ، با بيرون چه كار ؟ * شمع را خلوت نگهبان است و صحرا دشمن است
* * *
تلخ است بىتو عمر نظيرى ، چه زندگى است ؟ * بيمار را كه بر سر بالين چراغ نيست
* * *