كتب فارسيه به فرزند ارجمند خود نوّاب عظيم الدّوله بهادر متعيّن ساخت و تا مدّتى به اين خدمت سترگ مأمور بوده ، به نوازشات فراوان سر برافراخت .
هرگاه كه نوّاب عظيم الدّوله بهادر رحمتمآب به مسند رياست جلوهپيرا گشت ، نسبت به حالش مراحم جليله مىفرمود و به مدد معاش معقول كامياب نمود . چونكه معجز نهايت وارستگى و آزاد مشربى داشته ، بيشتر به انزوا مىپرداخت و به شغل درس و تدريس اوقات گرامى صرف مىكرد و در مراتب نظم هم فكر پاكيزه و طبع مناسب داشت و منظومات خود از نظر مولوى باقر آگاه مىگذرانيد و به ذهن رسا از غوامض و دقايق شعرى آگاهى كما هى به هم رسانيد . آخر الأمر در سنهء تسع و عشرين و مائة و ألف به دار بقا آرميد . از كلام اوست :
كلفت به لوح خاطر عشّاق هرزه نيست * بهر صفاست آينه خاكستر آشنا
* * *
به رنگ نغمه هر تار نفس پيچيدم از عشقت * بهجز آهى ز آثار وجودم كس نديد اينجا
وصال يار خواهى ، ترك عيش زندگانى كن * كه اين جنس گران بىنقد جان نتوان خريد اينجا
* * *
دل آيينه چون سيماب مىلرزد ز بىتابى * مبادا شعلهء حسنش دهد بر باد آتش را
* * *
گلشن به خون طپيدهء تيغ نگاه كيست ؟ * بلبل ز آه شعلهفشان دادخواه كيست ؟
* * *
به هركه مىنگرم جام دل به كف دارد * نگاه مست كه امشب به بادهپيمايى است ؟
* * *