قصّاب چنانكه عادت اوست مرا * افكند و بكشت و گفت اين خوست « 1 » مرا
سرباز به عذر مىنهد بر پايم * دم مىدمدم تا بكند پوست مرا
* * *
افسوس كه اطراف گلت خار گرفت * زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
سيماب زنخدان تو آورد مداد * شنجرف لب لعل تو زنگار گرفت
* * *
شبها كه به ناز با تو خفتم ، همه رفت * درها كه به نوك غمزه سفتم ، همه رفت
* * *
هر شب ز غمت تازه عذابى بينم * در ديده به جاى خواب آبى بينم
و آنگه كه چو نرگس تو خواهم ببرد * آشفتهتر از زلف تو خوابى بينم
* * *
من عهد تو سخت سست مىدانستم * بشكستن آن درست مىدانستم
هر دشمنى ، اى دوست ! كه با من كردى * آخر كردى ، نخست مىدانستم
[ 467 ] [ مسمّات ماهى جلايرى ]
پسنديدهء قبايل و عشاير ، مسمّات ماهى از طبقهء جلاير كه به حسن و جمال رشك مهوشان بود و به گام نزاكت طريق نظم مىپيمود . اين دو بيت از اوست :
اشكى كه سر ز گوشهء چشمم برون كند * بر روى من نشيند و دعواى خون كند
* * *
هامش
( 1 ) . نسخه : خواست .