اواخر عشرهء رابعه بعد مأتين و ألف قدم به راه عدم نهاد . اين چند بيت از او به نظر درآمد :
من نه آنم كه به ترك غم جانان گويم * مىزنم دم ز وفا تا نفسى مىآيد
* * *
جانم به لب و وقتشمار نفس است اين * بنشين نفسى ، چون نفس بازپس است اين
بر بىكسى كشتهء تيغت نظر افكن * در خاك كنون طعمهء مور و مگس است اين
چون نعش مرا از سر كويش گذر افتاد * انگشت به دندان شد و گفتا : چه كس است اين ؟
پروانه به نيران محبّت سر و پا سوخت * تا شمع نداند كه ز اهل هوس است اين
[ 466 ] [ مسمّات بىبى مهستى گنجوى ]
شمشاد بوستان هستى ، مسمّات بىبى مهستى ، كه از خطّهء گنجه است و بعضى او را نيشاپورى نگاشتهاند . به هر كيف در اصناف نسوان زنى همچون [ او ] « 1 » قوّت طبع نداشته باشد و در بارگاه سلطان سنجر اعتبار فراوان داشته و به فيض نوازشات سلطانى علم عزّت و شهرت برافراخته .
صاحب تذكرهء آتشكدهء عجم نوشته كه : « مهستى كلمهء مركّب است ؛ چه ، « مه » ( به فتح ميم ) مخفف ماه است و ( به كسر ميم ) به معنى بزرگ ، و « ستى » مخفّف سيّدتى است كه در اين زمان « خانم » گويند ، انتهى » ؛ اين رباعى از كلام اوست :
هامش
( 1 ) . به قياس افزوده شد .