چون من از چشم نگارم نفتادى ، به چه وجه ؟ * آخر ، اى سرمه ! تو هم بخت سياهى دارى ؟
* * *
فلك از قوس قزح طوق به گردن دارد * كه بود فاختهء سرو قباپوش كسى
[ 461 ] [ سيف الملك مختار ]
امير عالىتبار ، سيف الملك مختار ، كه فرزند سيومين نوّاب والاجاه است ، قامت شريفش به كسوت لياقت شايسته بود و عروس طبع لطيفش به حليهء ذكاوت بايسته پيراسته ، و با وصف سرمستى مصطبهء امارات نشئهء شوق شعر و سخن در سر داشت و گاهگاه به فكر كلام موزون فصاحت مشحون نظر مىگماشت . آخر الأمر در سنهء ثمان عشر و مأتين و ألف جهان گذران را گذاشت . ديوانى مختصر از طبع زاد او به نظر رسيد . اين چند بيت از آن اختيار افتاد :
من نمىدانم چه افسون خواندهاى در گوش آب * بحر در فرياد و حيران ديدهاى گردابها
* * *
بسكه از ياد رخش از خود فراموشيم ما * سربهسر چون غنچهء تصوير خاموشيم ما
برنتابد از جنون عريانى ما بار رخت * كز غبار دامن صحرا قباپوشيم ما
* * *
ازبس گداخت كاهش هجر تو جان ما * بىمغز همچو نى شده هر استخوان ما
* * *