نموده چاك سوداى رخش پيراهن گل را * هواى زلف مشكينش پريشان كرد سنبل را
* * *
چو مينا از رگ سنگ مزارم باده مىريزد * به دل ازبسكه دارم عشق آن لبهاى مىگون را
* * *
تاب پرواز نمانده است ز ضعفم ، صيّاد ! * عبث از قيد قفس مىكنى آزاد مرا
دست برداشتم از خويش چو شبنم ، ماجد ! * چون به خورشيد رخ او نظر افتاد مرا
* * *
داغم از آتش جدايىها * داد از دست آشنايىها !
آه من در دلش نكرد اثر * خاك بر فرق نارسايىها !
* * *
چو چشم باز نكردم ز ناتوانىها * گره بر ابروى خود زد ز بدگمانىها
* * *
خوش فتاده است مرا عالم بىهوشىها * بعد از اين دست من و دامن مىنوشىها
* * *
كنون به عشق توام كار مشكل افتاده است * كه مستى و به كفت شيشهء دل افتاده است
* * *
گرنه ماتمزده از مردن من گشت حسين * چشمش از سرمه چرا طرح سيهپوشى ريخت ؟
* * *