به خاموشى گذشت ازبسكه در غم روزگار من * پس از مردن غبارم سرمهء آواز مىگردد
* * *
در شبستان ازل شمع يكى بيش نبود * بزم را از پر پروانه چراغان كردند
* * *
در قتل ما نكرد كمى انتظار تو * كوتاهىاى كه بود ز عمر دراز تو
* * *
مشك بر داغ دل سوختگان افشاند * سرمه چون از كف مژگان سياهش ريزد
* * *
پيش قاصد چون دلم آغاز بىصبرى كند * نامه را پرواز رنگم كاغذ ابرى كند
* * *
شدم خاك و هنوز از عشق او آتش به جان دارم * در آغوش كفن جسمى چو تب در استخوان دارم
* * *
ز پيچوتاب به نظم رشتهء گلدسته را مانم * ز بس آغشتهء داغ است جسم ناتوان من
ز عاجز ناليم بىرحمتر گشتى ، ندانستم * كه بخت خفته را افسانه خواهد شد فغان من
خدنگ نالهام برجاست ، گر قامت دوتا گردد * شود زهگير وقت حلقه گرديدن كمان من
* * *