خون به چشم از دل صدپاره آن خودكام ريخت * ساقى ما را شكست شيشه مى در جام ريخت
طاير ما را چه دارى در قفس كاين ناتوان * هر پرى كآورده بود از آشيان ، در دام ريخت
جلوهاى كردى كه افتاد آفتاب از طاق چرخ * دستى افشاندى كه مهتاب از كنار بام ريخت
* * *
بىتابى دلم قفس سينه را شكست * ازبس طپيد عكس من ، آيينه را شكست
* * *
رنگ رخسارش مگو از آه اين ديوانه ريخت * بسكه پر شد بادهء حسن ، از لب پيمانه ريخت
* * *
جز ترك عشق با تو ستمكار چاره نيست * آخر دل است ، جان من ! اين سنگ خاره نيست
* * *
شب كه گرم از تو سپند دل ناشادم بود * نفس سوخته يك شعلهء فريادم بود
بسملم را نفس بازپسين رفت ز ياد * بسكه دل محو كماندارى صيّادم بود
* * *
جوش حسرت چاكها اندر دل آواره كرد * نامهام را بىقرارىهاى مضمون پاره كرد
نازپرور طفل من پرواى بىتابى نداشت * دل طپيدن را خيال جنبش گهواره كرد
* * *