مىكنى بدنام ، اى قاصد ! چرا خوب مرا * صد جواب از پاره كردن داد مكتوب مرا
* * *
مبادا شور محشر در مى عيشم نمك ريزد * عجب بزمى است در كنج لحد مشت غبارم را
* * *
چو شمع از سوختن گردد سيهموى سپيد من * كنم پيرانهسر از آتش عشقت جوانىها
گر اندك قوّتى مىداشتم ، مىرفتم از يادش * غبار خاطر او گشتهام از ناتوانىها
* * *
كجا فارغ توان شد يكنفس از سوز عشق تو * كه دامن مىزند بر آتش ما دل طپيدنها
* * *
در هجر تو شد آه سحر دادرس ما * شد بخيهء اين زخم ز تار نفس ما
* * *
تمام غفلتم از بندگى چه سود مرا ؟ * چو مخمل از رگ خواب است تاروپود مرا
* * *
عاجز شد از رفاقت ما رهنمون ما * استاده آب تيغ و روان است خون ما
* * *
بود تا حيرانيم آيينهدار روى او * از خراش نالهام زلف سياهش شانه داشت
* * *