اشعار آويزهء گوش نازنينان خوشمقالى نموده ، طبع نقّادش قالب سخن را به معانى تازه روح بخشيده و فكر وقّادش بزم نظم را به مضامين برجسته گرم گردانيده . الحقّ فاضلى بلندپايه است و ناظمى گرانمايه .
بالجمله ، در سنهء اثنين و ثمانين و ألف به هندوستان جلوهپيرا گشت . شاهدين پناه عالمگير پادشاه نظر به فضائل و كمالات و بلند نسبى او را به مرحمت شايان نواخت و به تزويج دختر شاه نواز خان صفوى به نسبت سلغيت خود سرش به اوج عزّت و اعتبار برافراخت . در مبادى حال به خدمت ديوانى عظيمآباد از پيشگاه شاهى دستورى يافت .
امّا موافقتش با بزرگ اميد خان ناظم عظيمآباد كه از عظمت خاندان خود نهايت نخوت داشت ، دست نداد و مير هم نظر به فضل و كمال و تقرّب پادشاهى گردن به متابعتش نمىنهاد . رفتهرفته خبر ناصافى صحبت ايشان به مسامع اجلال شاهى رسيد و مير حضور طلب گشته ، به خطاب موسوى خان ديوانى تن سرفرازى اندوخت و بعد چندى به ديوانى تمامى ممالك دكن چهرهء اعتبار برافروخت . در اوايل حال « فطرت » تخلّص مىكرد و پس از آن « موسوى » اختيار نمود و خطاب هم به همين تخلّص گرفت .
آخر الأمر در سنهء احدى و مائة و ألف از اين دار ناپايدار به عالم جاودان رفت . از كلام پاكيزهء اوست :
سدّ راه معصيتها شد پريشانى مرا * داشت عريانى نگه ز آلودهدامانى مرا
* * *
ياد ما بىطاقتان آن آتشينخو كى كند ؟ * مىجهد همچون سپند از خاطر او نام ما
زلف مشكين تو ما را كرد ازبس تيرهروز * همچو خون نافه پنهان شد شفق در شام ما
* * *