ز شبنم آبله كرده است پاى نازك او * ز بسكه گل به ركابش پياده مىگردد
* * *
كس ايمنى از آفت همسايه ندارد * هر شعله كه برخاست ز دل ، در جگر افتاد
* * *
رازدار مىپرستان نغمهپرداز است و بس * بادبان كشتى ما پردهء ساز است و بس
* * *
سهىقدان كه گرفتار جلوهء خويشاند * چو نخل شمع دوانند ريشه در دل خويش
[ 435 ] [ حكيم ركنا مسيحى كاشى ]
آشفتهء خوشتلاشى ، حكيم ركناى كاشى كه مسيح و مسيحا و مسيحى تخلّص مىكند ، صدرآراى ايوان فصاحت است و سخنپيراى ديوان بلاغت ، معاجين مضامينش مفرّح القلوب و جواهر كلام رنگينش به روحافزايى مرغوب . در فنّ طبابت هم بالادستى داشت و به تشخيص مزاج اين فنّ رايت شهرت مىافراشت .
بالجمله ، در مراتب نظم برگزيدهء فصحاى روزگار بود و پسنديده شعراى بلاغت شعار . ميرزا صائب هم او را به كمال تعظيم ياد مىكند و مىگويد :
اين آن غزل حضرت ركناست كه فرمود : * پاى ملخى پيش سليمان چه نمايد ؟
حكيم در بدايت حال به منادمت شاهعبّاس ماضى عزّت و اعتبار كما ينبغى به هم رسانيده كه شاه مكرّر مسكن او را به شرف مقدم به اوج افتخار رسانيد . آخر مزاج شاهى به اغواى حسّاد انحراف پذيرفت . پس حكيم به ملاحظهء بىاعتنايى شاه ترك ولايت كرده ، راه هند پيش گرفت ؛ چنانچه در اين واردات گويد :