چشم دل چون باز شد ، معشوق را در خويش ديد * عين دريا گشت چون بيدارى چشم حباب
* * *
يكنفس از سينهام سوز محبّت دور نيست * از دلم سردى مجو ، اين شمع از كافور نيست
تا به كى باشد ز درد انتظارت خونچكان * رحم كن ، چشم سپيدم پنبهء ناسور نيست
* * *
پاى چوبين را ره باريك رفتن مشكل است * شانه حيرانم چسان بر تار آن گيسو گذشت
* * *
نكرد آرام هنگام وصالش * شب از خورشيد آتش زير پا داشت
* * *
بسكه از شوق نظر بر كمرت دوختهام * شانهء موى ميانت مژهء ديدهء ماست
* * *
در چمن آن سرو رعنا در كنار جو گذشت * آب از رفتار ماند و گل ز رنگ و بو گذشت
* * *
اوج ما خاكنشينان نبود جز پستى * كوكب طالع ما آبلهء پا باشد
* * *
به جاى مور شود آشكار جوهر تيغ * در آن زمين كه تن كشتهء تو خاك شود
* * *