قصيدهگويى دمسازى داشت . فكرش بلند و كلامش متين است و اشعارش دلچسب و رنگين . آخر كار در تهران متوطّن گشته ، طرح باغى انداخت و آن را موسوم به باغ اميد ساخت . هنوز نخل اميدش بارور نگشته كه تندباد حوادث دررسيد و در سنهء ثلاثين و تسعمائه از دست جمعى مقتول گرديد . از كلام دلپسند اوست :
كس را نبينم روز غم جز سايه در پهلوى خود * آنهم چو بينم « 1 » سوى او ، گرداند از من روى خود
* * *
كاش گردون از سرم بيرون برد سوداى تو * يا مرا صبرى دهد چندانكه استغناى تو
* * *
خوش آنكه چاك گريبان ز ناز باز كنى * نظر بر آن تن نازك كنى و ناز كنى
* * *
اى جغد به ويرانهء ما خانه نسازى * ترسم كه تو هم با من ديوانه نسازى
رباعى
شب قصّهء هجران جگرسوز كنيم * روز آرزوى وصل دلافروز كنيم
القصّه كه دور از تو به صد خون جگر * روزى به شب آريم و شبى روز كنيم
[ 21 ] [ ابراهيم امّتى ]
سرحلقهء عالىطبعان ، ابراهيم امّتى از اهل خراسان كه در اوايل حال از اهل خدمات
هامش
( 1 ) . حاشيه : + پويم صحيح به نظر مىرسد .