ساز آباد ، خدايا ! دل ويرانى را * يا مده مهر بتان هيچ مسلمانى را
* * *
چه ديدهاى كه به آيينه مايلى شب و روز * ز ما نهفته مدار آنچه رو نمود آنجا
* * *
قاتل من چشم مىبندد دم بسمل مرا * تا بماند حسرت ديدار او در دل مرا
* * *
دل كه طومار وفا بود من محزون را * پاره كردند ندانسته بتان مضمون را
* * *
بريخت درد مى و محتسب ز دير گذشت * رسيده بود بلايى ، ولى بخير گذشت
* * *
ز خونين داغهاى دل كشم آهى و آن بدخو * تصوّر مىكند كز لالهزارى باد مىآيد
* * *
ز گرداب دو چشمم صد حباب شوق برخيزد * در آن هريك براى ديدنت چشم دگر گردد
* * *
چندان مىاش دهيد كه بىهوشى آورد * شايد كه ياد من به فراموشى آورد
[ 19 ] [ مولانا آهى ]
نخلبند بوستان سخنآرايى ، مولانا آهى از امراى الوس چغتايى ، كه صاحب كلام