تا توانى ناتوانان را به چشم كم مبين * يارى يكرشته جمعيّت دهد گلدسته را
* * *
با عارض تو چهره شدن حدّ شمع نيست * گريان ز بزم رفت و سر خويشتن گرفت
* * *
پنجهام را به گريبان كفن بند كنيد * كه هنوزم هوس جامه دريدن باقيست
* * *
تو بىزبانى ما را حريف نهاى * به داد ما برس ، اى شوخ ! تا زبانى هست
* * *
لاله داغ است از فغان بلبل و گل بىخبر [ است ] « 1 » * آشنا رحمى نكرد ، امّا دل بيگانه سوخت
* * *
زخمها برداشت تا زلف تو را تسخير كرد * دست سعى هيچكس بالاى دست شانه نيست
* * *
ما را هدف ناوك بيداد نوشتند * آن روز كه ابروى بتان شكل كمان يافت
سرگشته كليم از پى آنم كه در اين راه * هركس به طريق دگر از دوست نشان يافت
* * *
غمزهء او مست ناز ، نرگس او ناتوان * غير پرستار مست بر سر بيمار نيست
* * *
هرگز دل عاشق ز هوس رنگ نگيرد * در كشور ما آينه را زنگ نگيرد
* * *
هامش
( 1 ) . به قياس افزوده شد .