بين بخارا و سمرقند . در ريعان شباب به خدمت مولانا جامى فايز گشته . وقتى ميرزا عسكرى برادر همايون پادشاه در بدخشان همگى خزانهء خود را كه زر خطير بود ، به او مرحمت نمود و كاهى به مقدار پر كاهش نانگاشته ، فورا تمامى به فقرا ايثار ساخت .
آخرسر به سند كشيد و به شرف صحبت شاه جهانگير كرمانى فيضها ربود و از آنجا به گلگشت هند درافتاد و مورد عنايات اكبر پادشاه گشت و به صلهء غزل التزام لفظ فيل كه مطلعش اين است :
تا به فيلان ميل ديدم دلستان خويش را * صرف راه فيل كردم نقد جان خويش را
صد هزار تن كه حاصل ساخته و حكم پادشاهى عزّ اصدار يافت كه وقتى كه مولانا به حضور رسد ، هزار روپيه به تقرّب پا مزد تسليمش كنند . از آنجا كه كمال استغنا داشت ، بار ديگر به حضور شاهى نرفت . در سخنسنجى قدرتدانى داشت و به دقيقهرسى استعداد كافى ، و با اينهمه لياقت به محض وارستگى و رند مشربى به سر مىبرد .
آخر كار در اكبرآباد پاى سكونت فشرده ، همانجا به عمر صد و دهسالگى در سنهء ثمان و ثمانين و تسعمائه سرمست جام ممات گشت . از كلام تروتازهء كاهى است :
نه نرگس است عيان بر سر مزار مرا * سپيد شد به رهت چشم انتظار مرا
* * *
ز عارض برگرفتى زلف و دل بردى به هر مويى * فرونگذاشتى در دلربايى يك سر مو را
* * *
سوار گشت و برافشاند زلف پرچين را * نگارخانهء چين ساخت خانهء زين را
* * *