آن شاه سرير عزّ و تمكين * سعدى نصير ملّت و دين
جان و دل من فداى او باد * در خلوت قرب جاى او باد
پستر ، در آغاز عمر بيست و نهسالگى به جاذبهء محبّت جناب خوشنود - دام ظلّه - به مدراس برخورد و بقيهء احوالش در ديباچه گذشت ؛ و هرچند كه صعوه مثل باز قوّت پرواز ندارد و قطاة با طوطى خوشلهجه همآواز نيست ، لكن چونكه در استعداد طيران فىالجمله مجانست و اتّحاد است ، لهذا اين غاشيه بردار چابكسواران ميدان سخن و جزوهكش دبستان اين فنّ كه مدّتى كمر به خدمت شعر و شاعرى بربسته و نشتر محبّت كلام رنگين برگ جان شكسته ، وحشيان خيال پراختلال خود را با غزالان بيدارى فصاحت رخصت جولانى مىدهد و برخى از افكار حاليّه به ياران عرض مىكند . شايد نظر صاحبدلى بر آن افتد و به پرتو او مس ناقص اين قليل البضاعت طلاى احمر گردد . و هى هذه :
اى از فروغ نور تو روشن چراغها ! * وز پرتو جمال تو در سينه داغها !
* * *
فزود حسن چو از ساغر شراب تو را * سزد از اين دل بريان من كباب تو را
به حال پيريم ، اى ترك نوجوان ! رحمى * اگرچه منع كند عالم شباب تو را
* * *
گر به گورستان گذر افتد من رنجور را * نالهام بيدار سازد خفتگان گور را
* * *
شمع را آتش به جان بگرفت و اشك گرم ريخت * شب چو گفتم قصّهء سوز و گداز خويش را
گر نصيبم خاكبوسى سر كويش شود * اكتفا بر سجدهاى سازد نماز خويش را
* * *