صيّاد رخصت چمنم گر نمىدهد * سير هزار باغ بود در قفس مرا
* * *
آه زين سوز و گدازى كه به دل مىدارم * همه تن سوخته اين آتش خاموش مرا
* * *
بلاست اين خط مشكين به گرد عارض تو * به ملك روم كه ره داد فوج زنگ تو را
* * *
شايد از مقدم جانان خبرى مىآرد * طفل اشكى كه به صد شوق دوان است مرا
* * *
در زير خاك نيز نياسودهام دمى * آخر بسوخت سوز درون در كفن مرا
* * *
خدنگت را بفرما تا فرود آيد به پهلويم * كه از جان دوست مىدارد دل من همچو مهمان را
* * *
چسان در كلبهء احزان من او را گذر باشد * من آن مورم كه از من ننگ مىآيد سليمان را
* * *
وقت سحر چو ، اى گل خندان ! برآمدى * صد چاك كرد صبح گريبان خويش را
* * *
نشد ز روز ازل جز غمت حوالهء ما * بود ز خون جگر باده در پيالهء ما
فغان كه صحبت او بر دلم بلا آورد * شكست آخر از آن سنگ آبگينهء ما
* * *