شب حديث زلف مشكينت چو در محفل گذشت * من ز خود رفتم ، نمىدانم چهها بر دل گذشت ؟
* * *
نى همين آتش عشق تو دلوجانم سوخت * اشك گرمم چه بلا بود كه مژگانم سوخت ؟
* * *
قطرههاى اشك كز چشم من ناكام ريخت * سرخى آن آبروى بادهء گلفام ريخت
پيش از اين صيّاد ظالم را ز قيد من چه حظّ * داشتم مشت پرى كز حلقههاى دام ريخت
من به كام دل چو از لعلش گرفتم بوسهاى * دست حسرت مدعى را زهر اندر كام ريخت
* * *
قدرت كه روز او شده افزون ز شب سياه * يا رب ! شهيد غمزهء چشم سياه كيست ؟
* * *
ديده را محفوظ دارى ، قدرت ! از سيل سرشك * كاسهء چشم تو سامان گدايىهاى توست
* * *
كشتگان تيغ تو دلدادهء گمنامىاند * كز سر خاك شهيدان تو گردى برنخاست