با ملك حون داشت ، پيش او رفت و چند روز از تعب دوا دوش برآسوده ، به عزيمت قندهار روانه شد . آن زميندار بدكردار ، خوبى و پيشآمد خود در گرفتارى او ديده ، سر راهش گرفته ، دستگير ساخت و به اطّلاع بهادر خان پرداخت . خان مذكور زودازود خود را به آن حدود رسانيده ، نقد مقصود دستياب كرد و به همعنانى راجه جينكهه از راه بهگر به عجلت تمامتر روانهء حضور گشته . سال دوّم جلوس به دار الخلافت فايز گرديده ، جبههساى عتبهء فلك رتبه گرديد . آن روز داراشكوه و پسرش سپهر شكوه را در هودج بىسايه بر ماده فيل نشانده ، از اندرون شهر و بازار به دهلى كهنه برده ، به خضرآباد در جاى محفوظ نظربند ساختند و فردايش كه بيست و يكم ذىالحجّهء سنهء تسع و ستّين و ألف بوده ، به انصرام كارش درآمدند . گويند در آن زمان دارا شكوه بر زبان آورد كه ساعتى مهلت دهند تا دوگانه نماز را ادا نمايد . بارى در دل آن سنگدلان رحم آمد و بعد اداى دو ركعت نماز ، يازده قدم به طرف بغداد شريف رفته ، اين دو بيت خواند :
حضرت غوث ! خوش مدد كردى * كشتى و زندهء ابد كردى
جان دارا فداى همّت توست * من يكى خواستم ، تو صد كردى
آخر كار چون وقت موعود رسيده بود ، آن سفّاكان به انهدام بناى هستيش پرداخته ، در مقبرهء همايون پادشاه مدفون كردند و روز ديگر سپهر شكوه را حسب الحكم به قلعهء گواليار روانه ساختند .
كتاب سفينة الاولياء و سكينة الاولياء و چند رسائل در تصوّف و ديوانى مختصر از شاهزادهء مقتول يادگار ماند . اين چند بيت از كلام عارفانهء اوست :
هر خم و پيچى كه شد ، از تاب زلف يار شد * دام شد ، زنجير شد ، تسبيح شد ، زنّار شد
* * *
خاطر نقّاش در تصوير حسنش جمع بود * چون به زلف او رسيد ، آخر پريشانى كشيد
* * *