كس نشد خاك ره او كه به دولت نرسيد * گرچه فغفور شد ، كاسهء فغفورى شد
* * *
ز بس با بىقرارىهاست پيوند مزار من * زند دامان وحشت بر رم آهو غبار من
* * *
يوسفى دارم كه پنهان دل برد رخسار او * شمع در فانوس باشد گرمى بازار او
* * *
سوزد از شعلهء حسن تو پر پروانه * شمع گردد همهشب گرد سر پروانه
[ 397 ] [ شاهزاده دارا شكوه قادرى ]
شمع ايوان عظمت و سرورى ، شاهزاده دارا شكوه متخلّص به قادرى ، كه پور مهين وليعهد اعليحضرت ، صاحبقران ، شاه جهان است ، ذات والايش به حسن اخلاق و علم و عطا شهرهء آفاق بود و با اينهمه شوكت و رفعت ظاهرى چاشنى فقر هم به مرتبهء كمال ؛ و با عرفاى اهل ذوق و حال صحبت محرمانه داشت و دست ارادت به دامن ملّا شاه خليفه شاهمير لاهورى زده ، به ذكر و فكر مىپرداخت و به جناب هدايت انتساب حضرت محبوب سبحانى غوث الثّقلين - على آبائه و عليه الصّلاة و السّلام - به وثوق اعتقاد و فرط رسوخ نسبت تعشّق به هم رسانيده و به همين وجه « قادرى » تخلّص برگزيد .
القصّه ، چون در سنهء سبع و ستّين و ألف شكايت حبس اشتباه به اعليحضرت لاحق گشته ، طوالت پذيرفت ، عنان رتق و فتق مهمّات جهانبانى و فرمانروايى به قبضهء اقتدار شاهزاده وليعهد درآمد . وى به مقتضاى جلادت نظر به انجام كار نداشته ، امراى كمكى دكن را كه هنوز مقدّمهء بيجاپور به آيين بهين كرسىنشين نگشته بود ، به حضور طلبيد و بودن خان جهان خان در ممالك جنوبيّه كه وثوق اراداتش با شاهزاده اورنگزيب اشتهار