اينجا غم محبّت ، آنجا جزاى عصيان * آسايش دو گيتى بر ما حرام كردند
* * *
مستى حيرت مرا محروم كرد از ذوق وصل * يار در آغوش و من مشتاق پيغامم هنوز
* * *
دارم دلى ، امّا چه دل ؟ صدگونه حرمان در بغل * چشمى و خون در آستين ، اشكى و طوفان در بغل
باد صبا از كوى تو گر بگذرد سوى چمن * گل غنچه گردد تا كند بوى تو پنهان در بغل
قدسى ! ندانم چون شود سوداى بازار جزا * او نقد آمرزش به كف ، من جنس عصيان در بغل
* * *
نگذاشت به خواب عدمم شيون بلبل * گل ريخته بودند مگر بر سر خاكم
رباعى
دنيا مطلوب طالب دين نشود * شيداى آن شيفتهء اين نشود
بار دل عارف نشود جلوهء دهر * آيينه ز عكس كوه سنگين نشود
[ 395 ] [ قاسم بيگ قسمى افشارى ]
دلباختهء خوشگفتارى ، قاسم بيگ قسمى افشارى ، كه از امراى آزادگان آنجاست .
پيوسته نرد محبّت خوبرويان مىباخت و دل به كانون عشقبازى مىگداخت .