همچو فانوس از غمش سردرگريبانم ، ولى * كى نهان در پرده ماند سوز پنهانم چو شمع
* * *
شام فصل آگاه شد پروانه از سوز فراق * سوخت خود را تا نبيند محنت روز فراق
* * *
چو آيم جانب كوى تو صد منزل يكى سازم * دگر بيرون روم در هر قدم صد جا كنم منزل
* * *
نامرادى در جهان بايد ز شمع آموختن * سوختن خود را و بزم ديگران افروختن
* * *
هزار بار چو شمعم اگرچه سوختهاى * يكى است با تو هنوزم دل و زبان هر دو
* * *
شد دلم چون غنچه خون از لعل خندان كسى * بر لب آمد جانم از چاه زنخدان كسى
شادم از اشك دمادم زان كه چشم خونفشان * مىدهد يادم ز لعل گوهرافشان كسى
رباعيات
روزم به غم و شب به ألم مىگذرد * عمرم همه در محنت و غم مىگذرد
سرمايهء عمر من همين يكدو دم است * افسوس كه بىتو دمبهدم مىگذرد
و له
بر خاطرم از گردش دوران غم توست * بر جان من بىسروسامان غم توست
چندانكه غم است بر دل اهل جهان * بر جان و دلم هزار چندان غم توست