سايهاى بر خاكم افكن چون شدم خاك رهت * سرمهء اهل نظر كن خاك راه خويش را
* * *
دلم از ديده از آن خون جگر مىريزد * كه ز خوناب جگر پر شده پيمانهء ما
* * *
منم آن لالهء دلسوخته در گلشن دهر * كه به خوناب جگر عشق تو پرورد مرا
* * *
گر به زلفت دسترس نبود مرا ، عيب تو نيست * كان هم از بخت سياه و دست كوتاه من است
* * *
ز بدمهرى نشاند چون شفق از گريهام در خون * دمى گر بر مراد خاطرم گردون دون گردد
از آن با حلقهء زلف بتان دارد سرى ، اهلى * كه تا در عاشقى سرحلقهء اهل جنون گردد
* * *
سياه كرد به خون هزار دلشده چشم * ز ناز سرمه چو در چشم نيمخواب كشد
* * *
اهلى چو غنچه با دل پرخون به كنج غم * عمرى به ياد زلف تو خون خورد و دم نزد
* * *
يا رب ! ز كه پرسم من بىدل خبر تو * چون هركه به كوى تو رود بىخبر آيد
* * *